مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
46
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گفت : من تا اكنون بفراز قصر نرفتهام و بمنظرهء كه در آنجاست ، راه نبردهام . در حال ، برخاسته ، در اطراف خانه هميگشت تا اينكه در يكى از گوشهاى خانه ، درى ديد لطيف كه عنكبوت بر او آشيانه بسته . چون پسر ، او را بديد ، با خود گفت كه : آشيانه بستن عنكبوت ، علامت اينست كه مرگ بدرون اين درست . بقول خداى تعالى كه فرموده است : قُلْ لَنْ يُصِيبَنا إِلَّا ما كَتَبَ اللَّهُ لَنا . 2 چنگ زده ، در بگشود . از نردبانى كه در آنجا بود ، فراز رفته ، به بالاى قصر برسيد و در آنجا منظرهء يافت . از بهر راحت و تفرج در آن منظره بنشست . بمكانى لطيف و نظيف نظر كرد . در بالاى آن مكان ، غرفهء ديد بلند كه بتمامى بغداد مشرف بود . در آن غرفه ، دختركى نشسته كه بحور العين همىمانست . چون چشمش بر آن دختر افتاد ، دلش طپيدن گرفت و عقلش برفت و برنج ايوب و حزن يعقوب گرفتار شد . و با خود گفت : شايد كه مرگ و رنجورى ساكنان اين خانه را سبب ، همين دختر حورنژاد بوده است . اى كاش ميدانستم كه من چگونه خلاص خواهم يافت . كه عقل من برفت و طاقتم نماند . پس از آن از قصر به زير آمده ، ساعتى در خانه بنشست و در كار خود بفكرت اندر شد . قرار نتوانست گرفت . برخاسته ، بيرون آمد و بر در خانه نشسته ، در كار خود حيران بود . كه ناگاه همان عجوز ، تسبيحگويان در رسيد . چون پسر ، او را ديد ، برپاى خاسته ، سلامش داد و به او گفت : اى مادر ، خدا ترا خير دهاد كه مرا بگشودن در اشارت كردى و منظره را به من بنمودى . كه من در بگشودم و از منظره نگاه كرده ، چيزى ديدم كه مرا مدهوش كرد . و مرا اكنون گمانست كه هلاك خواهم شد و ميدانم كه جز تو طبيبى ندارم . عجوز چون اين سخن بشنيد ، بخنديد و بجوان گفت : انشاء اللّه تعالى بر تو باكى نخواهد بود . پسر چون اين سخن از عجوز بشنيد ، برخاسته ، به خانه اندر شد و فى الفور بازگشت . يكصد دينار زر سرخ در آستين بياورد و با عجوز گفت : اى مادر ، اينها را بگير و با من چنان كن كه خواجگان با بندگان كنند و به زودى مرا درياب ، كه اگر بميرم ، خون مرا در رستخيز از تو طلب كنند . عجوز جواب داد : حبا و كرامة . 3 ولى بايد تو مرا يارى